چقدر مهربان شده بودم. خورشید برایم درخشانتر ، آسمان آبیتر و زمین سبزتر از همیشه شده بود.
چقدر احساساتم رقیقتر شده بود. از دیدن گیر افتادن بچه گربهای بالای درخت ، و یا دیدن صحنه غذا دادن کبوتری به جوجهاش به گریه میافتادم.
با کودکان همبازی میشدم ، کمک بزرگترها بودم و پای صحبت پیرمردها و پیرزنها مینشستم. چقدر مهربان شده بودم.
عاشق تمام مردهای روی زمین شده بودم. شیفته تمام زنهای آفریده شده و دلباخته تمام کودکان آسمانی شده بودم.چقدر روحم لطیفتر شده بود. نه گلهای از کسی داشتم و نه طلبی. دلم برای همه میسوخت ؛ وقتی که فهمیدم من نیز قرار است بمیرم.
نظرات ()اپیزود اول
امپراتور دیوانه



کالیگولا: هلیکون تو فکر میکنی که من دیوانهام؟
هلیکون: خودت میدانی که من هیچوقت فکر نمیکنم، عاقلتر از آنم که فکر کنم.
کالیگولا: اما من دیوانه نیستم، منتها یکدفعه حس کردم که احتیاج به ناممکن دارم، دنیا به این صورت که هست مرا راضی نمیکند.
هلیکون: بیشتر مردم همین عقیده را دارند.
کالیگولا: اما من قبلا این را نمیدانستم. دنیا به این صورت که ساخته شده است قابل تحمل نیست. برای همین است که من احتیاج به ماه دارم یا به خوشبختی یا به عمر ابدی، به چیزی که شاید دیوانگی باشد اما مال این دنیا نباشد.
کالیگولا، اثر آلبر کامو



اپیزود دوم
ساعتها

بچه که بودم شبهای تابستان روی پشتبام خانه یک طبقهامان میخوابیدیم. وه که چقدر لذتبخش بود وقتی قبل از آمدن بزرگترها روی رختخوابها غلت میزدیم.
چقدر از خنکی رختخوابها لذت میبردم، همینکه گرمای بدنم رختخواب رو گرم میکرد جایم رو عوض میکردم و از خنکی جای خواب دیگری لذت میبردم.
بعد طاق باز میخوابیدم و سعی میکردم هوای خنک شب رو به تمامی ببلعم. نه هوای خنک تمام میشد و نه اشتهای بلعیدن من. به آسمان و ستارهها نگاه میکردم، چقدر این گنبد نیلی با نگینهای درخشانش زیبا بود. سعی میکردم این حجم وسیع مسحور کنندهء زیبا رو درک کنم. اما هر چه بیشتر دقیق میشدم از درک این وسعت بیانتها عاجزتر میشدم. ناتوانی از درک و هضم و فهم این مکان بی ابتدا و بی انتها منو به وحشت میانداخت. میترسیدم. به پهلو میخوابیدم، چشمهامو میبستم و برای خوابیدن تلاش میکردم.
من در طی سالهایی که از کودکیام فاصله گرفتم یاد گرفتم که چشمهامو به روی چیزهایی که منو دچار ترس و واهمه میکردند؛ ببندم. این جوابیست که با توانائیهای من بدست اومده.ولی ترس جدیدی به زندگی من راه پیدا کرده. دوباره من متوجه موضوع غیر قابل درک دیگهای شدم که ابتدا و انتهاشو نمیبینم. نمیدونم با این وحشت جدید چه کنم. وحشت از زمان.
اپیزود سوم
رودخانه جاری،جاری،جاری،.....

هرگز، هیچوقت، هیچ مرگی؛ همچون تولد پسرم منو متوجه مرگ نکرده بود.
پسرم بعد از ۹ ماه انتظار به دنیا آمد. همه فکر میکردند که من منتظر تولد پسرم هستم. اما من منتظر تولد خودم بودم؛ منتظر دنیای جدیدی که منو با انبوه چیزهای نادانسته روبرو میکرد.
وقتی پسر زیبایم به دنیا اومد، روزهای خوش بزرگ شدنش رو متصور میشدم. پسرم در ذهن من سریع راه میافتاد، حرف میزد، میخندید، به مدرسه و دانشگاه میرفت، دانشمند بزرگی میشد و همه رو به تعجب میانداخت.
اما افسوس؛ در این پیشرفت سریع میدیم که پسرم هیچگاه نخواهد توانست که به پرواز درآید و همیشه به روی دو پای خود راه خواهد رفت. نا امید میشدم و غمگین.
پسرم در این پیشرفت سریع راهی جز راه رفته دیگران پیش روی خود نخواهد داشت؛ راهی که لا جرم روزی به مرگ خواهد رسید.
نظرات ()
Women hold onto each other as they queue to register for aid in a refugee camp in Karaitivu in the Kalmunai area of Sri Lanka's east coast. 02 Jan 2005 REUTERS/Kieran Doherty
( بیرون کشیده شده از بایگانی ذهن به درخواست یک دوست )
دوران خوشی بود. چیزی منو آزار نمیداد. جز گشنگی و خستگی پس بازی. دغدغهای نداشتم جز سه وعده غذا در روز که گاهی به اختیار از خوردن وعدهای از آن طفره میرفتم. و دیگر دغدغه پوشاک که اگر توان مالیام اجازه میداد در پیروی از مد سپری میشد. نه میدانستم که چند نفر از من غنیترند و نه میدانستم چند نفر از من فقیرترند. از گرسنگی مردم بیافرا و یا بیماری نقرس مردم روی خط فقر چیزی نمیدانستم. نمیدانستم مذهبم چیست و یا از کجا آمدهام و به کجا میروم.
نمیدانستم که کسانی هستند که بیمار به این دنیا میآیند؛ بی هیچ گناهی، و کسانی که از بیماری ناچار به ترک این دنیا هستند؛ به هیچ گناهی.
نمیدانستم پیکرهایی هستند؛ بیزار از جنگ؛که به خاک سپرده میشوند، بسان کیسههای پر از باروت و ژنرالهایی هستند که درسته میمیرند بیآنکه حتی پشهای گزیده باشدشان.
نمیدانستم که آدمهای نیک سرشتی هستند که بدون در نظر گرفتن سرشت پاکشان از مواهب این دنیا برخوردارند، و چه آدمهای خبیثی هستند که بدون در نظر گرفتن مقیاسی از خباثتشان از مواهب این دنیا محروم و در رنج و بدبختی گرفتارند. نمیدانستم.
من، اکنون اگر اتفاق غیر مترقبهای که منجر به مرگ ناگهانی من شود، پیش نیاید؛ کم کم به مرگ خود نزدیک میشوم. حیف است بدون اینکه بدانم در کجا زندگی میکردم آنجا را ترک کنم. تصمیم به آگاهی گرفتم!
نمیدانم چقدر از عمر من در این کره خاکی میگذرد؛ چند سال یا چند میلیون سال. نمیدانم فایده این زمان طولانی برای من چه بوده و من در این زمان طولانی چه تغییری کردهام؟ .......
نظرات ()